من از اردوگاه اسرا در بند انسان...
هر دو از سیم خاردار می گوییم
آنکه داستان تو را محیط
و برای من همه ی ما را محاط
پس و پیش همان سکه ی رنجند
به گمانت فرقی شگرف میان این دوست؟؟؟


و برای بیان احساسم نیز باز به کلام خودش متوسل می شوم
که به نظرم شیواترین کلام هاست.
و اکنون که تو رفته ای من اینجا تنها به این امید دم می زنم
که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر می شوم
و این زندگی من است
روحش شاد ویادش سبز باد
موجها خوابیدند
دستها فرسودند
قلبها پژمردند
من نفهمیدم چرا
دشت حسرت باقیست
برکه ها بی آبند
کینه ها می مانند
من نفهمیدم چرا
نای می گلگون است
اشک عاشق چو نیست
دل سرا پا خونست
من نفهمیدم چرا
زاغکی دل مرده
بر بلندای درخت سروی
آشیان می بندد
....
بگذار با تو بگویم در کوهستان زندگی هیچ قلعه ای هدف نیست.
زندگی خودش هدف خویشتن است.
زندگی نه وسیله ای برای رسیدن به یک پایان که پایانی برای خود
زندگی است.
همراه با آواز نسیم پرندگان در پرواز گل های سرخ پیچان و رقصان.
خنده ی آفتاب در سپیده دمان چشمک ستارگان در شامگاهان.
مردی در دام عشقی گرفتار
کودکی مشغول بازی در خیابان...
هیچ هدفی در آن دوردستها نیست.
زندگی صرفآ از خود لذت می برد. از خود به وجد می آید.
انرژی در حال لبریز شدن و فوران است در حال رقص برای هیچ منظور خاصی
این نه کار است و نه وظیفه.
زندگی بازی عشق است شاعریست موسیقیست .
اگر کسی گلی را داشته باشد که در کرورها و کرورها
ستاره فقط یک دانه از آن هست
برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که
نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید:
((گل من یک جایی میان آن ستاره هاست))

گوش شنوا کو؟؟؟
آن کس که دهد گوش به عرض فقرا کو
گوش شنوا کو؟؟؟
مردم همگی مست و ملنگند به بازار
از دین شده بیزار![]()
انصاف و وفا و صفت و شرم و حیا کو
گوش شنوا کو؟؟؟
در علم و ترقی همه آفاق عوض شد
اخلاق عوض شد![]()
ما را به سوی علم و یقین راهنما کو
گوش شنوا کو؟؟؟
پرسید یکی رحم و محبت به کجا رفت
گفتم به هوا رفت
مرغی که برد کاغذ ما را به هوا کو
گوش شنوا کو؟؟؟
یک نیمه ی ایران زمعارف همه دورند
نیمی شل و کورند
اندر کف کوران ستمدیده عصا کو
گوش شنوا کو؟؟؟
نسیم شمال
به امید داشتن مجلسی تازه تر پای صندوقهای رای رفتیم اما...
بهار داره می آید و همه چیزو همه جا داره بوی تازگی میگیره
قرار بود مجلسمون هم تازه بشه که انگار خیلی قسمت نبود![]()
شاید باید به این شعر فریدون دل خوش باشم که می گه:
شاید ای خستگان وحشت دشت...
شاید ای ماندگان ظلمت شب..
در بهاری که می رسد از راه
گل خورشید آرزوهامان سر زد از لای ابرهای کبود...
نوروز بر همه ی نوروز دوستان عزیز مبارک
آنروزروزی بود که دخترک نتیجه ی یکسال سروکله زدن با انواع کتابها ونادیده گرفتن
خوشی ها و مسافرتها و ... رو می دید.
صفحه ی اعلام نتایج جلوی چشماش بازشد باورش نمی شد نمی توانست رشته ی قبول
شده اش را باور کند .
دنیا درمقابل چشمانش سیاه شد. صدای هیچ کدام ازاعضای خانواده اش را نمی شنید
نمی دانست نمی شنود یا توان شنیدن ندارد شاید هم نمی خواست که بشنود.
چطورممکن بود که رشته های قبلی را قبول نشده باشد. باورکردنی نبود.
یاد روزانتخاب رشته افتاد دقیقآ همین جا نشسته بود ولحظه ای تصمیم گرفت حسابداری
را هم برای پرشدن لیست وارد فرم انتخاب رشته کند.
اما حالا اون رشته تبدیل شده بود به رشته ی تحصیلی او تبدیل شده بود به آینده ی کاری او.
صدای زنگ تلفن دخترک رو به خودش آورد تلفن با او کارداشت ازروی صندلی بلند شد
بغض راه گلویش را بسته بود توان صحبت نداشت گوشی را دردست گرفت . بغضش
را فرو خورد و با اندک انرژیش گفت:
الو...
صدای گرفته ی دوستش انگاررخصتی بود برای ترکیدن بغضش. اشک پهنای صورتش
را پرکرده بود نمی دانست باید چه بگوید .
با صحبتهای دوستش حالا دیگرمی دانست که علت قبول شدن دراین رشته چه بود .
علتش چیزی نبود جزء اعمال سهمیه ی جنسیتی !!!
چقدرراحت برای آینده ی اوتصمیم گرفته بودند وچقدرنا جوانمردانه وبی رحمانه
آینده اش را تیره کرده بودند و به راحتی ازبرقراری عدالت صحبت می کردند!!!
دخترک نمی دانست باید چه کند.
حالا دیگرچه کسی پاسخگوی حق ضایع شده ی او بود؟
فریاد دادخواهیش را برسرچه کسی باید فرود می آورد؟
و آیا اصلآ اجازه ی فریاد داشت یا این بی عدالتی جزئی ازتقدیراوبوده است؟
پشت پنجره ایستاده بود و به غروب جمعه که اینباردلگیرترازهمیشه بود چشم دوخته بود.
پاییزنزدیک بود امسال بهارامید اونیزخزان زده شده بود.
مردم را می دید که چقدرزندگیشان عادی به نظرمی رسید. انگارهیچ اتفاقی نیفتاده بود .
آری هیچ اتفاقی نیفتاده بود . خود راتنهای تنها می دید و نمی دانست که باید چگونه به
رشته اش به آینده ی رقم زده اش علاقه مند شود اوحتی نمی دانست که می تواند
علاقه مند شود؟؟؟
و حالا شش ماه از آن روز می گذرد و هنوز دخترک نمی داند که به جرم کدامین
گناه این همه عذاب را باید تحمل کند...
اما بر سه گونه :سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن.
آنچه تنها مردم می پسندند: سخن گفتن. و آنچه هم من و هم مردم : معلمی کردن.
و آنچه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن نه کار که زندگی می کنم : نوشتن!
(دكتر علي شريعتي)
من نیز خواهم نوشت هرآنچه را که نخواهم گفت.
و در این نوشتن به یاری تمام شما دوستان عزیز نیازمندم